تبلیغات
راز
 

من ،جان ،الیاس ،رضا .....و نامه های شبانه

نوشته شده توسط :مونا آریا
شنبه 22 آبان 1389-03:46 ب.ظ

سلام همه ی دوستایه من

 


حال و احوالتون چطوره ؟منم خوبم و سرحال و مثل همیشه با انرژی.این روزها که میگذره بیشتر خونه ام و گاهی یشه دوستام و دانشگاه.کار نکردن هم خوبه و هم بد البته تو شرایطه من فقط خوب میتونه باشه  .ترم آخریه که درس و کلاس دانشگاهی دارم و از اونجایی که حضور من تو کلاس عجیب پر رنگ شده و همه ی بچه ها  عجیب شگف زده شدن و خودمم از بودنم عجیب لذت میبرم و حاله عجیب تر اینکه اینو"جان"( نگهبان دمه در دانشکده  اسمش جانه و ارمنیه)هم فهمیده و چند روز پیش گفت خانوم فلانی شما مگه ارشد نیستی ؟گفتم بله هستم مگه بهم نمی یاد ؟گفت اگه ارشدی چرا همش دانشکده ای ارشدا معمولا دو روز در هفته می یان شما هر روز هفته اینجایی....اونجا ود که دیگه به حضورفعالم در دانشکده پی بردم و از اینکه" جان" انقد دقیق رفت و آمدایه منو تو دانشکده کنترل میکنه و باتمامه مشکلات و حساس بودن مسئولیتش  حواسش به منم هست تشکر کردم و با خودم گفتم آدم کارم میکنه باید مثل جان کار کنه که از بین اونهمه دانشجو و استاد و کارمند و تغییرات مهمی که همه در طی روز میکنن و اتفاقات غریبی که برای همه میافته جان فهمیده که برایه منم اتفاقی افتاده و تازه به روم هم آورده .جالبه ما آدمها خودمونو میکشیم  که  آی بقیه آدمها به ما توجه کنید و حالا جان عزیز و دلسوز تو دانشکده بدون اینکه من بدونم از اول ترم به من توجه کرده و بی انصافیه ازش ممنون نشم و یاد نگیرم که منم باید حواسم به آدمایه دور و برم باشه . اصلا جان بیخیال ،مثلا همین الیاس (خدمه طبقه دوم دانشکده )  دکتر اسکندری میگه الیاس روانشناس دانشکده است   بیراهم نمیگه تولد دکتر اسکندری بود  با بچه های کلاس دکترغافلگیر کردیم و کله صبحی سر کلاس به همراه   دکتر شامانی و عرفان نظر آهاری (می شناسیدش که همونی که نویسنده است و شاعره و تازگی ها تو علامه استاد مدعو شده و 2 واحد تدریس میکنه)تولد گرفتیم. خوب الیاس هم مثل همیشه طبقه رو آب و جارو زده بود و فهمید تو کلاس ما خبرایی و بچه ها هی میرن و یان و هی سوت و دست و تولدت مبارک و از این حرفا. من که کنار در ایستاده بودم (از اونجایی که سه تا کلاس دیگه هم دعوت بودن و ظرفیت هر کلاس ارشد نهایتا 20 نفره ماها هم که مثلا میزبان بودیم دکتر گفت خجالت بکشید بلند شید مهمونا بشینن )خلاصه ازگوشه دریه نگاهی تو راهرو انداختم  یهو چشم به چشم الیاس افتاد ، الیاس درست رو به روی در کلاس ایستاده  بود ومات و مبهوت داشت کلاسو نگاه میکرد، آروم درگوش الهام گفتم الیاس هم بگیم بیاد الهام نذاشت حرفم تموم بشه فوری رفت و الیاس  دعوت کرد و باخودش آورد تو کلاس یه لحظه همه ی کلاس ساکت شدند و دکتر اسکندری الیاس آورد کنار خودش و دکتر شامانی  ازش برای اینکه تو تولدش شرکت کرده تشکر کرد و یه باره دیگه گفت بچه ها این الیاس روانشناس دانشکده استا.خلاصه بماند که اون روز ما دانشجوها و اساتیدمون و الیاس هممون کنار هم ایستاده بودیم و فارغ از تحصیلات دانشگاهی  و جایگاه و استاد و خدمه و دانشجو بودمون تا 10 شمردیم تا دکتر اسکندری کیکشو ببره.روز خوبی بود بعدا تو اولین فرصت میگم که (چه جوری مهمونا رو کیکشون دادیم دستشون و راهیشون کردیم وبه استاد گفتیم تولد بازی بسه .حالا درس زندگی بهمون بده و استاد اون روز از خاطرات خواستگاریش گفت و راه اینکه چه جوری  همیشه عشق تو زندگیهامون تازه نگه داریمو یادمون داد)خلاصه اون روز گذشت تا اینکه الیاس هفته بعدش یه روز که کلاسم تموم شده بود و داشتم میرفتم خونه جلومو گرفت و گفت : مرسی که منو هم دعوت کردید تاحالا همچین جشن تولدی نرفته بودم خیلی خوش گذشت .منم چشام از خوشحالی برق زد و گفتم مرسی که قبول کردی و اومدی.سوار تاکسی بودم و تو فکر اینکه چقدر خوبه یاد بگیرم مثل الیاس از اتفاقای کوچیک نهایت لذت ببرم و از اونهایی که تو این لذت منو هم سهیم کردن تشکر کنم که یهو یه صدایی گفت : "خداوندا دوست بدار آنانی که دوستشان میداریم و نمیدانند و شاد بدار آنانی که دوستمان میدارند و نمیدانیم"صدایه گوینده رادیو بود و چقدر این جمله به دلم نشست ....همیشه دنبال این هستیم که چیزها و کارهای بزرگ از آدمهای  مشهور و سرشناس یاد بگیریم اما غافل اینکه تو اگر بخوای یاد بگیری و چشاتو وا کنی الیاس و جان هم برایه تو معلمای خوبی هستن  .یاده رضا افتادم این اتفاق برای چند سال پیشه یه روز تویه کلاس بودم همینجوری نشسته بودم و میگفتم سارا دوستت دارم برای اینکه حرفایه منو خوب گوش میکنی ...امیر دوستت دارم چون خیلی مودبی یهو رضا اومد بغلم کرد و لپمو بوسید گفت مونا جون دوستت دارم بدون هیچی . یه لحظه جا خوردم  این چی گفت ؟ رضا فقط 6 سالش بود اما یادم داد که بدون قید و شرط دیگران  رادوست بدار به حکم اینکه اونها انسان هستند و روح الهی در اونها دمیده شده انقد برای دوست داشتنت شرط نذار و خودتو محدود نکن.خوب خوب چقد حرف زدم من اصلا اومده بودم از نامه ها بگم از برنامه نوشتن و زمانش ولی وقتی نشستم و شروع کردم به تایپ کردن اینها خودشون یهویی عبارت شدن و نوشته شدن .....چند وقتی بود اینجوری با این حال و هوا ننوشته بودم  خوشحالم که هنوز حس و حال دارم و قراره یه برنامه 40 شب با هم باشیم دیروز صبح من و بهار باهم بودیم  کلی نشستیم و حرفیدیم آخه بعد از رفتن من ازمحل کار هیچ فرصتی پیدا نشده بود که من و بهار دوتایی خلوت کنیم،یه جایه دنج پیدا کردیم و یه قهوه خوردیم و البته شیطنتمون گل کرد فال قهوه هم گرفتیم (بهار بلد بود اون گرفت ) کلی چیزایه خوب توش بود کلی خندیدیم و بعد دیگه نزدیک خداحافظی بود و راه من و بهار جدا میشد که یهو گفتم بهار کی بنویسیم ؟گفت  چی ؟ گفتم نامه دیگه بابا.گفت آهان آره ، تقویم داری تا بهار بگرده من تقویممو در آوردم و گفت از عید قربان ...گفتم نه من نیستم میخوام برم سفر چند روزی. گفت خوب باشه برای عید غدیر ..اوه بابا خیلی دیره ...خوب نیستی که تو ...خلاصه سر تاریخ 4 آذر توافق کردیم و قرار شد از 4 آذر یعنی همون روز عید غدیر بنویسیم سر همون ساعت 11. فقط دوستانی که قراره با من و بهار همراه بشن اگر دوست دارید شماره تماستون تو همین قسمت نظرات به شکل خصوصی بذارید برام که از تاریخ 4 آذر هر شب ساعت 11 خبرتون کنم و باهم در ارتباط باشیم .فقط دوستان یه توضیح کوچولو من بدم :

 

 

_چگونگی نوشتن نامه مثل همون قبله تو همین وبلاگ قبلا من نوشتم اون رو حتما بخونید بعد من در خدمتتونم و بعلاوه اینکه من حتما قبل از این تاریخ ،فرصت کنم درباره نامه های قبلی که نوشتم و چه جوابی گرفتم بعدش چه اتفاقی افتاد براتون میگم و شما هم اگر دوست داشتید اونجا برایه من و بقیه عزیزان بگید .

 

_یه خواهشه دیگه هم دارم تو دور قبل من و بقیه دوستان شروع کردیم و بعد بعضی عزیزان جامونده بودن و با تاخیر به ما ملحق شدن خواهش میکنم تا تاریخ 4 آذر زمان زیاده به دوستانی که میخوان همراه بشن حتما اطلاع بدید و تا این بار همه باهم شروع کنیم و باهم تموم کنیم .

 


_فقط هر کی هست حضورشو در قسمت نظرات اعلام کنه و خواست شمارشم بذاره برایه من تا ایشالا همه با هم شروع کنیم و نتیجه بگیریم .

 

در پناه خداوند باشید
دوستون دارم هوارتا.



من خوب و عالی و پر انرژی ....شما چطور ؟

نوشته شده توسط :مونا آریا
پنجشنبه 15 مهر 1389-07:44 ب.ظ

سلام سلام به روی ماهتون

همگی خوبین ؟

 اجازه بدین همین اولش بگم که  چقدر خوشحالم که  هستید و هستم بعد برم سروقته اینکه چرا نبودم. بعد از تموم شدن نامه هایه شبانه حسه خوبی داشتم دلم میخواست بازم شروع کنم اما فکر کردم نه وقتش نیست باید خیلی دلم تنگ بشه تا بتونم دوباره با همون حس و حال بنویسم بارها گفته بودم که فقط زمانی شروع میکنم به نوشتن که حسم بیاد وگرنه کلمه ای نمینویسم خوب این چند وقت نیومد ..حسمو میگم .جریان حوض و آب و نوشتن که یادتونو الان دوهفته ای هست که دانشگاه و کلاسام شروع شده اما هنوز فواره هایه حوض کنار نمازخونه رو روشن نکردن آخ که چقد دلم برایه نوشتن کنار حوض تنگ شده اون روزایی که دانشگاهم بعد از کلاس میرم به حوض سر میزنم اما هنوز خبری نیست اما من حس و حاله اون روزهام برگشته وبی صبرانه منتظر راهنمایی کائنات و خداوند هستم.گاهی من و صدیقه (صدیقه همکلاسیمه و دختره ماهیه دوسش دارم )به هم میگیم بریم گذر عمر ببینیم وبعدشم دوتایی میخندیم آخه فقط من و صدیقه میدونیم کجایه دانشگاه میشه گذر عمر دید ...

دیگه سرکار نمیرم اوه نه اینکه اصلا نرم اما خیلی کم به محل کارم سر میزنم به خاطر فشار درسا و پایان نامه ام کار موقتا برایه یک سال تعطیل کردم و میخوام درسسسسسسسسسسسسس بخونم آخ که چقدم درس میخونممممممممممممممممممم .خلاصه کار تعطیل و کسب دانش وهر روز جلویه در اتاق استادا وایسادن و جلسه دفاع رفتن و دنبال استاد راهنما و مشاور بودن شده مشغله این روزام بماند که یه سری مشغلات ذهنیه دیگه هم دارم اما اینجا رو و باشمابودنام سرجاشه و از این به بعد بیشترم باهاتونم .

خوب خوب این از من و اینکه چه کردم و چه میخوام بکنم .

حالا شما تعریف کنید که این چند وقت کجا بودید و چه کردید و برنامه هاتون چیه و چه خبرا ؟(فقط نگید سلامتی که من وهمه ی عالم میدونیم سلامتی خبر خوشیه و ایشالا همیشه سلامت باشید حالااااا بعد سلامتی چه خبر؟)

 

تا شماها تعریف کنید که کجا بودید و چه کردید منم میرم سرکلاسمو میام و براتون میگم که برناممون چیه ...

راستی اون بالا آخرش گفتم چقدر خوشحالم؟

زیاده زیاد از اینکه هنوز با اینکه نبودم و غیبت داشتم برگشتم دیدم هستید و بودنتون و حضورتون عشقه .

 

به قول مریم تو گروه راز :

دخملااااااااااا بوس رو لپاتون

پسراااااااااااا مشت با دسته راستتون

 

 



فعلا عنوان ندارددددددددد

نوشته شده توسط :مونا آریا
چهارشنبه 7 مهر 1389-08:59 ق.ظ

سلام

فوت فوت فوت

واه واه چه خاکی گرفته ...

یهوووووووووووو من بازم سر و کلم پیدا شد ...

کسی نیست ؟

.

.

 

 

دلم برایه تک تکتون تنگه .

میام . به زودی پیشه همتون ....

هم از نبودنام میگم و دلایلش ..

هم از بودنا و قراره اینکه چه کنیم باهم ....

ببینم منو که یادتون نرفته بچه ها ؟؟؟؟

نگید که طرف بی معرفت و رفیقه نیمه راه حرف دارم براتون باید بشنوید .

 



اگرهرروزراهت را عوض کنی،هرگزبه مقصدنخواهی رسید.

نوشته شده توسط :سعید طایفه
یکشنبه 17 مرداد 1389-12:12 ب.ظ

سلام دوستان عزیزم.قبل ازهرچیزبایدیه دوست قدیمی روبهتون معرفی کنم.این دوست من اسمش علی هست وصمیمی ترین  وقدیمی ترین دوست منه.البته درحال حاضرساکن ایران نیست ولی معمولا وقتی میادایران همدیگه رو میبینیم ولحظات خوبی باهم داریم.اما چرااینومیگم؟خوب الان عرض می کنم.
 
این علی آقای ما درطول سالیان گذشته همواره شغل های مختلفی برای خودش انتخاب می کرد واغلب ازدوست وآشنا اینومی شنیدکه"عزیزم هی ازاین شاخه به اون شاخه نپر،یک کارثابت ومشخص براخودت دست وپا کن تابتونی پیشرفت کنی"
ولی خوب؛تامدتی علی آقا راه خودش رو می رفت.البته اون معتقدبودکه این کارهای متفاوتی که انجام میده باعث میشه تجربیات متفاوتی کسب کنه که بعدها به کارش خواهنداومد.
درنکته مقابل علی،من بودم که درطول اون سالهااولش یک کار دفتری داشتم که مدت زیادی توی اون کارفعالیت می کردم بایک درآمدمشخص وبدون هیچ پیشرفتی!تااینکه یک روزیک پیشنهادکارجدیدتوی یک شرکت تولیدی من رو مجاب کردتاشغلم رو عوض کنم.شرایط کارجدیدم متفاوت بود واین امکان وجودداشت تا باسعی وتلاش بشه پیشرفت کرد.اتفاقا همینطور هم شد ومن ازیک کارمندساده درطول 6 سالی که اونجا بودم  تاحد برخی پست های مدیریتی ارتقاء پیداکردم وباروندی که داشت پیش میرفت وانتظاراتی که مدیریت شرکت ازمن داشت 
فاصله چندانی باانتخاب به عنوان قائم مقام مدیرعامل نداشتم.اما... 

ناگهان یک سری اتفاقات تو جامعه ما رخ داد که نتیجه اش ایجادرکودشدید وحتی تعطیلی وورشکستگی بسیاری ازواحدهای صنعتی وتولیدی درکشورمون بودکه هرروز این جریان بیشتروبیشترگسترش پیدامی کرد وکارخانجات وکارگاههای زیادی تعطیل یا نیمه تعطیل می شدند.تحت این شرایط من هم موندن تو اون شرکت رو به صلاح خودم ندیدم وعلیرغم مخالفت هایی که بود،استعفادادم.
اون شرکت دو سال بعد کاملا تعطیل وورشکست شد.

حالا من بودم با یک سابقه خوب کاری تو زمینه ای که اکثرشرکت های فعال تواون زمینه حال وروزخوبی نداشتند وبیشتر کارکنانشون رو اخراج می کردند،چه برسه به اینکه بخوان استخدام جدیدداشته باشند!
اون موقع به این فکرمی کردم چه خوب بود که مهارت وتوانایی های بیشتری داشتم تابتونم کارجدیدومناسبی اختیارکنم 
کاری که علی می کرد...

علی بعدازچندسال تغییرات متوالی کار بالاخره راه خودش رو پیداکرد والان دوسه سالی هست که تو کار گردشگری وبرگزاری تورهای مسافرتی هست وتجربیات سالهای قبل خیلی به دردش می خورند.علی دیگه اون جوون کم روکه اطلاعات چندانی ازوضع بازاروکسب وکاروجامعه نداره نیست وتوخیلی ازمسائل صاحب نظره وداره کارهای موءسسه اش روبه خوبی به پیش می بره.
من هم تصمیم گرفتم به صورت هدف مند راه علی رو پی بگیرم وسعی کنم مهارت ها وتوانایی هام رو افزایش بدم تادرمواجهه با شرایط مختلف کم نیارم وبتونم عکس العمل مناسب ازخودم نشون بدم.

امادرمورد عنوان این پست باید بگم؛به عقیده من تواین دنیا هیچ چیزمطلق نیست و همه چیزنسبی هست.
فکرمی کنم شرح حال علی ومن گویای اینه که اگه تغییرراه باهدف وبرنامه باشه،بازهم میتونه به مادررسیدن به مقصد مون کمک کنه ولی درغیراینصورت بعیدنیست راه رو گم کنیم وبه بیراهه بریم.

یک دنیا شادی وموفقیت براتون آرزودارم.
درپناه حق باشید.


ورود بهار عزیزم و تموم شدن نامه ها ی شبانه

نوشته شده توسط :مونا آریا
پنجشنبه 10 تیر 1389-11:17 ب.ظ

سلام  بهار عزیزم

 

نمیدونم تو اولین نفری هستی این پست  می خونی یا نه ؟ دلم میخواد تو اولین نفر باشی .  این  پست مخصوص برای خودت و خودم نوشتم . یادته بهار اون روز  داشتم گزارش کار مینوشتم  اومدی رو به روم نشستی و از نامه هات و حست برام گفتی !!!یادته  اون شب که زنگ زدی و داشتیم باهم حرف میزدیم  گفتم که میخوام شروع کنم گفتی که هستی ...میبینی بهار چقدر زود گذشت . الان چند شبه بچه ها اس ام اس می زنن که  نامه ها شون تموم شده  و خوب تو اولین نفری بودی که نامه هاتو تموم کردی  ... همش پیشه خودم میگفتم خدایا نوبته منم میرسه ...چقدر دلم گرفته

اصلا فکرشم نمیکردم که دل کندن انقدر سخت باشه ،حسه عجیبیه از طرفی دلم میخواد ادامه بدم از طرفی هم میگم نه .یادش بخیر بهار این شور و شوق نوشتن تو محل کارمونم  خاطره ای شدش برام همش خداخدا میکردم زودتر ساعت 12:30 بشه و من بتونم به تو  هرچندم کوتاه درباره ی نامه ها و حرفای بچه ها بگم گاهی هم آخر وقت باهم حرف میزدیم . ای وای چقدر زود گذشت دختر !!!!!

مرسی بهار جونم از اینکه آیتی بودی برای راهی که باید میرفتم

مرسی که ساعتای11 این 40 شب همراهم بودی  و تک زنگایی که یعنی مونا بیداری وقته نامه  ستا

مرسی  برای اون کتاب که بهم هدیه دادی و من هروقت به داستان کلاغ میرسیدم میگفتم یعنی خدایا میشه

 

تو میدونی اون شدن چی هست و چی میخواستم اما اینجا برای بقیه بچه هام میگم راستش از اون شبی که این هدیه رو ازبهار گرفتم و داستان کلاغ رو خوندم همش پیشه خودم میگفتم یعنی خدایا میشه تو هم یه روز با این وضوح و روشنی بامن حرف بزنی بگی مونا ی من بنویس ...بنویس  که اگر تو برام  ننویسی دلم  آسمونم میگیره ...اگر تو نا امید و دلتنگ بشی جهان من و دنیای من غمگین میشه ...

چندین شب به خدا پشته هم گفتم منم میخوام مثل اون کلاغ بشم مونای کوچیکه تو ...و خدا آخره سر اجابتم کرد البته نه اونطوری که میخواستم بلکه به روشه خودش باهام حرف زد البته نه اونطوری که من وتو فکر میکردیم جوابه یه سوالی بود که یک سالی درگیرم کرده بود نمیدونستم چه کنم که از طریقه دوستی همه چیز برام روشن شد و تونستم بهترین تصمیم رو بگیرم . اون موقعه بود که حس کردم نه بالاخره شد اون چیزی که من میخواستم .

 

خوب بهار جون این همون سورپرایزی که برات میگفتم اینجا وبلاگه گروهه ماست که البته من فقط توش مینویسم  هرچند من  به دوستان هم پیشنهاد دادم که بیان بنویسن اما خوب هرکس مشغله ای داره اما من هستم و مینویسم (بچه ها بهار از وجود این وبلاگ هیچ خبری نداشت یعنی من نگفته بودم ) اینجا من تمامه اتفاقایی که برامون افتاده بود و قراره بیفته رو  مینوشتم و مینویسم . دوستای خوبی، من وتو پیدا کردیم اینجا همه تو رو میشناسن و میدونن که تو همکار من هستی و تمامه برنامه از حرفای تو شروع شده بچه ها دوستت دارن و همیشه دعات میکنن میتونی تو قسمته نظرات حرفاشونو بخونی .

دوست داشتم الان پیشت بودم و حستو برام میگفتی .

بهار میخواستم بگم  به جمع ما خوش اومدی دیدم نه بابا تو که از اول تو جمع بودی پس به وبلاگ خوش اومدی .میخوام بهت پیشنهاد بدم که تو هم بیای نویسنده ی دیگه ی وبلاگ باشی و همسایه دیوار به دیوار من . نمیدونم مشغله کاریت اجازه بده یانه اما من دوست دارم که قبول کنی و میدونم که بقیه بچه ها هم همینو میخوان .

 

خلاصه که بهار جونم بودنتو در محل کار ،اینجا و بیرونو عشقه و اینکه هستی دنیا دنیا ازت ممنونم و خداوند رو برای حضورت شکر میکنم .

خوب  من با اینکه الان خیلی حالم گرفته است و از تموم شدن نامه ها حس غریبی دارم  اما خوشحالم که تموم شدن این برنامه همراه شد با اومدن تو به وبلاگ خوشحالم عزیزم که اومدی و داری میخونی .

 

این برنامه 40 شب تموم شد خوشحالم با موفقیت تمومش کردیم.

منتظرحضورت در وبلاگ هستم .

به امید دیدار .

بوس .

 

خداوندا دوستم بهار رو در آغوشت بگیر و بهترینهایی رو که میخواد از بهترین راهها که به خیر و صلاحشه بهش بده (آمین ).

 

 ,





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox