تبلیغات
راز - مطالب اسفند 1389
 

سال نو همراه با برکت و آرامش برای شما عزیزانم مبارک باشه

نوشته شده توسط :مونا آریا
یکشنبه 29 اسفند 1389-01:24 ق.ظ

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال ...

 

 

سلام دوست جونا

هنوز حدود 24 ساعتی مونده به تموم شدن سال 89.

خیلی زود ؟نه  اصلا زود نگذشت  .

دیر؟هوممم خوب نه  دیرم نگذشت  .

نه دیر نه زود سر وقتش شروع  شد  و داره تموم میشه امسال هم مثل پارسال وقتی داشتم برای سال جدید از خودم و ذهنم مینوشتم امیدوار بودم و از اینکه سال خوبی رو گذرونده بودم شاد بودم ،سال 89 رو با امید وانتظار فرارسیدن لحظه های خوب شروع کردم وسطاش بود که کمی احساس یاس و ناامیدی از نرسیدن لحظه ها بهم دست داد . فکر کردم نه ادامه دادن سخت شده ونیاز دارم به تغییر باید برنامه هامو تغییر میدادم .گام هام کند شده بود ...

6 ماهی از سال گذشته بود که کارمو با تمام حسم که به بچه ها و مدیرم و همکارام بهارجون و وفاجون داشتم گذاشتم کنار تصمیم خوبی بود با اینکه برای خیلی ها غیر منتظره بود اما به جا و درست و با یه دنیا دوست داشتن  رهاشون کردم .من کار نکردم بلکه یک سال عاشقانه با بچه ها زندگی کردم ودراوج عشق به اونها فکر کردم که فعلا نباید کارکنم .

آخرای ترم دوم بود که سال 89 شروع شد و در ادامش ،ترم سوم رو بدون استرس و فشار کاری شروع کردم.کلاسارو بدون غیبت میرفتم وباعشق به دکتر اسکندری و دکترفیاض از اینکه  شاگردشون بودم و هنوز فرصت داشتم یادبگیرم  تو دلم شادی عجیبی داشتم  وهرباری که تو کلاساشون مینشستم، فکر میکردم که بالاخره یه روزی،یه جایی ،یه وقتی  میرسه که منم مثل اونها میشم و اونوقته که منم به جای واحدهای دانشگاهی از درست زندگی کردن با شاگردام حرف میزنم ... با بچه های کلاس و دانشگاه بودم همایش میرفتم ،ساعتای بیکاری  تو کتابخونه بودم و بادوستام درحال چایی خوردن و حرف زدن ...ترم سوم آخرین ترم دانشگاهی ام بود امتحانارو دادم تمام واحدهامو به خوبی پاس کردم و موند پایان نامه (که البته این پایان نامه خودش  ابر ترمیه.)و بودن در کنار دکتر بازرگان استاد مشاور پایان نامه ام که من بالاخره یه روزی همکارشون میشم واون روز دور نیست ...

 

 از سال 88 کلاسای فراسو تعطیل کرده بودن و اما من همچنان چشم به راه برگشت استادفراسو ...بیتا تو این انتظار با من شریک بود هرباری که حرف میزدیم سراغ استاد ازهم میگرفتیم اما خبری نبود تا اینکه همین دی ماه بود که استادمن وبیتا از راه رسید همونجوری که جادوگر طلایی گفته بود من خودمو آماده کرده بودم و حالا مشاور اصلح رو میتونستم داشته باشم  با کلاسای نیمه تاریک شروع کردم و شدم شاگرد مشاور اصلحی که همیشه آرزوشو داشتم .

و این آخر سالی ترکیبی از زندگی و کار و درس و عشق بود که خودشو بهم نشون میداد  همراه شدن باحورا و در کنارش میما بودن که ادامه اش منو به اینکه راهمو درست انتخاب کردم امیدوارتر میکرد واینکه همین آخر سالی بود که باجشن تولد راز ترکیب اسرارآمیزمو پیداکردم و در راه شکوفایی اش قدم برداشتم  که خوب  ادامه ی قدم های بعدی میفته به سال جدید ...

 

والبته چندتا کار خیلی خیلی مهم کردم که بسیار عالی و رضایت بخش بود که خوب بماند ....

 

واما بعد .....

 

این روزهای آخر سال که مامان عزیز من تا همون دقایق آخرشم درحال خونه تکونیه و عمرا نمیذاره هیچکدوم ازما  از زیر این امر مهم دربریم (بماند که مهساجان شگرد خاص خودشو داره و اصولا درمیره و ما میمونیم و حوضمون )منم این امر مهم به فال نیک گرفتم و به گفته مشاور اصلح عزیزم شروع کردم به خونه تکونی اونم از نوع فیزیکی و ذهنیش باهم ،که همچین تکوندم از ته ...

از کشوها شروع کردم قانون ایجاد خلاء تمام وسایل اضافی و حتی به درد بخورایی که در این یک سال ازشون استفاده نکردم و بعد رفتم سراغ کمدها و لباسام و کتابام ...بماند که این ایجاد خلاء به جایی رسید که رفتم سراغ لپ تاپ تمام فایلهای اضافی و بعدش نوبت ایمیل و وبلاگ که شامل حال قانون خلاء شدن  آخرین کار موبایل بود و قسمت لیست تماس ها  و مسیج ها  که اونم تاحدی انجام شده وکه  بعد نوشتن این پست بقیشو انجام میدم ....

خلاصه  بعد فیزیکیش که تموم شد رفتم سراغ بعد ذهنیش باید چند نفری ببخشم ،خاطرات تلخی که داشتم درسهاشون یادبگیرم و رها کنم ،یادبگیرم که آدمهای اطراف منم نیمه تاریک دارن پس از کسی کینه و ناراحتی به دل نگیرم و اطرافیانمو همونجوری که هستن بپذیرم و اگر قراره تغییری ایجاد بشه قدم اول خود منم اونها خودشون تغییر میکنن  خالیه خالیه خالی میرم به استقبال سال جدید ...

 

داشتم همینجوری هی باخودم فکر میکردم  که فرق این خونه تکونی با اونی که مامانم میکنه چیه که رسیدم به کلمه آگاهی .بله  یادگرفتم که هر کاری حتی دور ریختن وسایل اضافی با آگاهی وباامید به اینکه قانون خلاء به وقتش درست و عالی عمل میکنه واونو با بهترین چیز پر میکنه  کلید توانگریه .

 

خوب دیگه کارام تقریبا تموم شده و آماده ام برای شروع سال جدید، سالی که قراره برای من بهترین سال زندگی باشه .

 

خداوندا مسیر راه برایم مشخص است  بادا که تو راهنمایم باشی و نور تو روشنای راه من باشد همانا که تو یگانه خالقی هستی که موهبتی الهی در درونم به امانت گذاشتی. توان و درایت و کاردانی شگفت انگیز به من عطا کن که این موهبت را به جهانیانت عرضه کنم وسربندگی ام همیشه در درگاه توفرود آید  و در آغوش تو بمانم و آرامش و شادی ام در کنار انسانهایی باشد که تو آفریننده شان بودی و روح الهی تو در انها جاری است . خداوندا یاریم کن سپاسگزار داشته ها  و نداشته هایم باشم وبه جایی برسم که تنها رضایت تو درآن باشد و خیر الهی را در از دست دادنها و به دست آوردن هایم ببینم و سوگند که تو به آنچه که دردرونم میگذرد آگاهی به من نیز آگاهی بده که درتمام روزهای باقی مانده ی بند خاکی ام  حضور تورا دریابم .

خداوندا

تو خدایی کن و من بندگی .

تو راه نشانم بده ، من رهرو آن میشوم .

قسم که فرزند پدر قدرتمندی مثل توبودن آرزوی هر دختری است پس تو پدر قدرتمند من بمان ومن نیز مونای کوچک تو میمانم تا زمانهای بی زمانی ...

 

آمین

 

دوستان عزیزم براتون دنیا دنیا خیر و برکت و شادی و آرامش در سال جدید آرزومندم و امیدوارم که سال 90 برای تک تک شماها امیدبخش و سال تحقق آرزوهای بزرگتون در جهت خیر و صلاح زندگیهاتون باشه .

دوستتون دارم و از اینکه دارمتون خوشحالم .

 

به تک تکون عید رو تبریک میگم و به قول یکی از بچه ها :

 

دخملا بوسسسسسسسسسسسس رو جفت لپاشون

پسرا مشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت با دست راستشون

 

التماس دعای زیاد برای خودم ،مامانم ،بابام و مهسا.

 

 

 



تولد راز کوچولو یک ساله همراه جشن EMA+MIMA+MONA شدنم

نوشته شده توسط :مونا آریا
پنجشنبه 19 اسفند 1389-11:30 ب.ظ

باسلام

این نوشته ها فقط برای تولد راز کوچولو عزیزم هست و برای تولد من اسراز آمیز عزیزم.

 

همین دیروز بود (شاید زمانی که اینو میخونید چند روزی از اون دیروز گذشته باشه اما اونقدرها دور نیست )تو تاکسی که نشستم برف تند تند می بارید چشمام به شیشه خیره مونده بود .چه کنم ؟ بخرم ؟نه بهتر بذارم بعدا ...اما نه الان دلم میخواد .آخه من ..مگه اصلا من تمرینامو به موقع انجام دادم که حالا مثلا بخوام بخرمش ؟خوب اره هنوز خیلی باید تمرین کنم اما من تو چند مورد خیلی عالی عمل کرده بودم پس بذار بخرمش .با صدای آقای راننده که گفت :خانم شهرک پیاده میشید !به خودم اومدم . چشمامو از شیشه برداشتم و گفتم کمی جلوتر لطفا .میدونستم که کمی جلوتر یعنی همون جایی که میتونستم بخرمش ،پیاده شدم برف خیلی تند شده بود یه نگاهی به گل فروشی کنار خیابون کردم و باخودم گفتم :یعنی واقعا مونا لیاقت دریافت یه شاخه گل الان  اونم در این لحظه رو داری ؟ ساعتمو نگاه کردم هنوز 10 دقیقه  وقت داشتم .برف تند تند تند تر می شد قلبم تند تند تندتر میزد از خیابون رد شدم ویکبار دیگه برگشتم و نگاش کردم .میدونستم اگر بخوام اگر بذاره اگر بگه که لایقشم برمیگردم .هنوز 5 دقیقه دیگه وقت داشتم .کاش میگفت !کاش ...دلم پیشه .. اما نه، نه فکر نکنم هنوز لیاقتشو داشته باشم .سر ساعت رسیدم جایی که قرار داشتم .در باز شد پامو گذاشتم تو و درو آروم بستم هنوز دلم پیشه گلفروشی کنار خیابون بودچرا نخریدمش؟یعنی من واقعا لیاقت !نه خدای من چرا اینطوری میکنم چقدر دلم گرفته بود .مراقب بودم که دوستم  تو چشمام غم نمیبینه آخه اون زودی میفهمه من چمه !بدی من همینه که وقتی ناراحتم تو حرفام معلومه و برق چشمام زودی میپره  نمیدونم شاید خوبی اما دوستم میفهمه همیشه میفهمه من چمه و من ! ...بعد احوالپرسی داشتم پالتومو در می آوردم یهو چشمم خورد به یه شاخه گل زیبا رز که روی میز بود .برداشتمش نگاش کردم باخودم گفتم حتما کسی براش هدیه آورده گذاشتمش رو میز .هنوز ناراحت بودم .یهو دوستم از اتاق اومد بیرون واومد جلو گفت آها آره (البته اینا همش با هیجان بودا )  گفت: وای مونا این گل برای تو هست .

چی ؟ برای من ؟

مطمئنم در اون لحظه  برق چشام اومد سرجاش  و لبخند گوشه ی لبم دیدنی بود .خدایه من ...تا همین چند لحظه پیش داشتم با خودم کلنجار میرفتم که گل بخرم برایه خودم یا نه ؟لیاقتشو دارم یا نه ؟ و در این لحظه یه شاخه گل برای من  درست زمانی که من دلم پیشه  اش گیر کرده بود و حتی چشمام زمانی که از خیابون داشتم رد میشدم روی گلهای گلفروشی جامونده بود .وای باورم نمیشد.انگار کائنات در جوابم گفتند : بله مونا ی عزیز چرا که نه .تو لیاقت گل که سهله لیاقته دریافت بهترینهای خداوند رو داری .اگر تو هم نخری ما برایه تو میخریم و بهت هدیه میدیم تا به تو ثابت کنیم که مونای اسرار آمیز وجودت لیاقتشو داره .

 

الان دارم به گلی که کائنات برام خریدن نگاه میکنم و باخودم فکر میکنم که این موجود مقدس درونی من بود که براش گل خریده شده و البته اون چیزی جدا از من نیست من اسمشو گذاشتم "اما "  اون خیلی رویایی و زیبا است و آرامش درونیشو میشه تو چشاش دید اون برق چشمه بود برای همین موجود مقدسه .من "اما " رو خیلی دوست دارم همین چند وقت پیش تو یه تمرین پیداش کردم و بهش قول دادم همیشه در کنارش باشم ."اما " قسمتی از خود منه البته "اما " و "میما" خیلی شبیه هم هستن ."میما" هم یه قسمته دیگست البته این "میما" کم سن و سالتر از "اما" است ."میما" رو خودم پیدا نکردم اونو بهم نشونش دادن .نه اینکه فکر کنی یه آدم گنده بهم نشون داده باشه ها نه بابا   نه اونو یه دختر کوچولو مهربون موطلایی بهم نشون داد .اون به من میگفت "میما".اوایل  فکر میکردم خوب هنوز نمیتونه خوب حرف بزنه و میما براش راحتترآخه اسم من مونا است میدونم که میدونی اسم من مونا است اینو برای اونایی گفتم که نمیدونن . اما کمی که گذشت دیدم نه "میما" بخشی از وجود منه  که همه کودکان اطراف من اونو   میبینند ودرست از همون لحظه بود که من تصمیم گرفتم برایه همه بچه های دنیا "میما" باشم .البته گاها بعضی آدم بزرگ ها هم به من میگن میما اما من میدونم که این کودک درون اونهاست که منو صدا میکنه و من با تمام وجودم میگم "جانم " .من "میما " رو هم خیلی دوست دارم .اون  یه بچه شاد ،مهربون ،بازیگوش ،خندونه اون همه ی بچها رو به حکم کودک بودنشون و روح الهی خداوند که دروجود  همشون و خودش  جاریه دوست داره و همه بچه ها میما رو برایه کودک بودنش دوست دارن .و اما "مونا" خوب همه میشناسیدش همونی که تو خونه دختر بزرگ خانواده است  یعنی یه جورایی خودش سر و مهسا ته بچه های خانواده 4 نفره اونهاست .و تو دانشگاه یه دانشجو و تو کلاساش یه شاگرد برایه استادش  البته به تازگی کشف کرده که تو دانشگاه همه میشناسنش فقط به روش نمی یارن از خدمه گرفته تا نگهبان و مدیر گروه و ...و تو خیابون یه خانوم مودب و با شخصیت و مدیر وبلاگی  هست که توش مینویسه .من از نیمه تاریکم چیزی نگفتم و از سایه ی وجودم آخه دوست ندارم زیاد ازش حرف بزنم اون هنوز یکم ناراحت و غمگینه و تا خوب بشه یکم زمان میبره سایه من میتونه گاهی دروغ بگه ،خیانت بکنه،مزاحم باشه ،بداخلاق و عصبی بشه ،خنگ و خل بشه ودهاتی و روستایی بازی دربیاره وواقعا  کارهایی کنه که "میما و اما " کپ کنن . خوب اون یه سایه است و به حکم سایه بودنش این خاصیتو داره اما من تصمیم گرفتم "میما و اما و مونا "رو باهم آشتی بدم و سایه رو از تنهایی دربیارم و دست سایه رو بذارم تو دست این جمع سه تایی که قرار بشن "من اسرارآمیز" وجود الهی من .اگر فکر کردی که من زیادی ازخودم تعریف میکنم خوب من واقعا تعریف کردنی هستم مگه چیه ؟(البته به قول جادوگر برو رو نیمه تاریکت کار کن چون قطعا من نیمه تاریکه توام )اینجوری بود و شد که من در تلاش برایه ساختن "من شگفت انگیزم "بودم که یهو دیدم وای خدا "راز کوچولوم " داره یک سالش تموم میشه و اونم برایه خودش بزرگ شده یه نگاهی به اولین نوشته ام در وبلاگ انداختم .به راهی که انتخاب کرده بودم و قرار بود لحظه به لحظه  بیشتر در مسیرم قرار بگیرم و الحق که همینطورم شد .یادش بخیر تو همین وبلاگ  بود که  نوشته بودم :همه چیز از جادوگر طلایی و راز شروع شده بود واینبار  بازهم یه آغاز مشترک من اینبارهم برایه کشف "من اسرارآمیزم " از جادوگر شروع کردم ...

اون موقع که شروع کردم به نوشتن درست یک سال پیش دقیقا روزهای آخر سال بود و همه داشتن خودشون برایه اومدم سال نو آماده میکردن و من هم از این جمع و شور و شوقشون جدا نبودم درست در همون لحظه انرژی و عشق عجیبی در من به وجود اومده بود برایه ساختن و رسیدن به هدفهام و حالا که یکسال گذشت و تو این یک سال با تمام فراز و نشیبهاش  من موندم و تلاش کردم .راضی ام از اینکه در این نقطه ایستادم راضی ام البته جاداشت برایه بهتر شدن اما همین که نذاشتم بدتر بشه یعنی که خوب بوده و این روزهای اخر سالی بازهم یه عشق و انرژی عجیب و اما اینبار با قدرت و آگاهی  و دانایی بیشتر برایه ساختن بهترین سال زندگیم ...

 

خیلی از دوستانم رو از راز می شناختم بیتا همیشه بود و میدونم که همیشه هست بیتا از اولش بود از دوره از راز و تا الان و تا اخر بامن خواهد بود هرچند کمتر از قبل همو میبینیم و حرف میزنیم اما خوشحالم که هنوز بیتا رو در کنارم دارم (البته امروز به طرز عجیب و باور نکردنی یه لحظه بیتا کنار من ایستاد و باهم ظرف شستیم و حرف زدیم واقعا عجیبه اونم چی من و بیتا که در این مدت سکوتتتتتتتتتتتتتتتت کرده بودیم بالاخره این سکوت شکست و ماحرف زدیم  )بقیه بچهای راز الهه ،سعیدطایفه ،سارا ،هدی ،سعید سعیدی ،احسان،مریم و...هنوز هستن از بعضیهاشون کم و از بعضیهاشون گاهی خبر دارم .تو این یک سال دوستای قدیمی که بودنشون عشق بود دوستای جدید بودنشون امید بودو هست  .با بچهای زیادی آشنا شدم که شاید حتی یکبار هم ندیده بودمشون یا صداشون نشنیده بودم .فقط اونها میدونستن تو یه جایه این تهرون مونا آریایی هست و من میدونستم تو شهرهای مختلف ازجنوب و شمال و غرب و شرق گرفته دوستانی دارم که همیشه میان به من سرمیزنن ...

یه فرصتی پیش اومد تو این یک سال بعضیهاشون که ندیده بودم ببینم و بعد از اون  مهمونی به یادموندنی با بعضیهاشون هنوزم در ارتباطم و خوشحالم که اونهارو هم دارم .واما اون بر و بچی که تو نامه ها باهم بودیم و بهار عزیزم که هم همکارم بود و هم یه دوست خوب شروع کننده این برنامه .وای خدا تو چقدر خوشبختی اینهمه بنده خوب داری و من از تو خوشبخترم چون هم تو رو دارم و هم بنده های خوب تو رو ...

 

و اما "راز کوچولو " یکساله من که تنها یک ساعت دیگه یک سالگیش تموم میشه و وارد سال دوم زندگیش میشه . راز عزیزم برات امروز جشن تولد گرفتم شاید باورت نشه قرار بود مهمونی برگزار بشه البته تاریخ این مهمونی برای 20 یعنی جمعه بود من همش تو این یه هفته ای که مونده بود به تولدت باخودم فکر میکردم وای چقد خوب میشد مهمونی بیفته پنجشنبه تا من بتونم برای تو هم دراون مهمونی جشن بگیرم تقریبا ناامیدبودم و فکر میکردم کاردرستی نیست تقاضاکنم از بچه ها که 5شنبه جمع بشن تا اینکه همین چهارشنبه شب برنامه جمعه اونم به دلیل کاری که پیش اومده بود افتاد به 5شنبه وای نمیدونییییییییییییییییی چقد خوشحال شدم آخه تولد تو بود و تو عزیزترین دوست کوچولو من هستی .به هیچکس نگفتم و اون شب یواشکی از شادی دلم هی غش میرفت که چقدر خوب شد که من میتونم در جمع دوستام برات تولد بگیرم البته فکر کنم تنها کسی که واقعا از کنسل شدنه برنامه جمعه از ته دلش شاد بود خود خود خودم بودم تا اینکه امروز شد یعنی 5شنبه  مهمونی شروع شد بیتا اومد گفت چرا نظرات فعال نبود میخواستم تولد راز تبریک بگم و همینطور پریسا و تینا اوناهم میخواستن تولدتو تبریک بگن .من یهو باشادی گفتم قراره همین جا براش تولد بگیرم .(البته خوب راز جون من واقعا خیلی کار داشتم نرسیدم مطلب در وبلاگ بذارم والان یک ساعتی میشه رسیدم خونه و بعد شام اومد سروقت وبلاگ و تو)خلاصه که دوستای جدید من که تو میشناسینشون همه بودن و من به اتفاق اونا برات تولد گرفتم ماخیلی رقصیدیم البته من فقط برای تو و همه بهت تبریک گفتن وای راز کوچولو :

مریم  خیلی ماهه اون دوست جدید من وتو هست

بیتا رو که میشناسیش آره اونو با استاد رضا یادت میاد فقط نه ؟

خوب تینا و تکتم هم که دوتا خواهرن مثل من و مهسا اونا به من گفتن عید که شد برم خونشون و من خیلی دوست دارم زودی عیدبشه و برم خونشون مهمونی .اون دوتاخواهر از دوستای جدید من و تو هستن .

 

واما سمیه جون که خانوم مهندسیه برای خودش اونم دوست جدیدمونه .

 

خوب خوب ببینم دیگه کی موند الهام و پریسا هم باید خیلی بهشون احترام بذاریم آخه خیلی خانوم و باشخصیتن .

 

البته راز کوچولو تو یه دوست هم قد خودتم داریا اون اسمش "حورا " است از تو یکم بزرگتره . حورا و مامانش که "مشاور اصلح "من هست هم از بهترینهای زندگیه من و تو ان .

 

 

وای هی میترسم نکنه دوستاتو یادت بره تو دوستای جدید دیگه مثل باران ومهناز وساراو مریم و رها و...داری که باید دوستشون بداری .

 

خوب خوب از هرچی بگذریم از کادو تولد نمیشه گذشت :

من که هم مامان توهستم و هم دوستت و هم مدیرت برات 4تاهدیه گنده دارم .وای اولیشو بگم غش میکنی .

 

1.اینکه من از جادوگر سفید خواهش کردم تورو ببره بذاره اون بالا  آره الان تو سومین نفری هستی که در لیست لینکهای وبلاگ جادوگر معلومی جادوگر جون خواهش منو قبول کردن و تو الان برای خودت اونجا تشریف داری.نگا کن خودتو:   http://thewitch150.blogfa.com/

 

2.جادوگر جون بهت یه هدیه داده نمیگم این فقط بین من وتو اون دوستایی هست که تو جشنت بودن .

 

3.وبلاگ بیتا رو همین الان بهت لینک میکنم (اسم دوست بیتا فراسوآگاهیه سعی کن باهاش مهربون باشی اون تورو دوست داره ها بهش سربزن و احوالپرسش باش ).

 

4.وبلاگ یه دوست بسیار بسیار بسیار عزیز که من خیلی دوسش دارم هم همین الان لینکت میشه ایشون یه خانوم محترم هستن که اسم دوستش "آسمان آبی " .راز کوچولو آسمان آبی خیلی بلده ازش سواد یاد  بگیره باشه ؟

 

خدایی تو از من بهتر میتونی مدیر پیداکنی؟نه والا هرچندمنم ازتو بهتر نمیتونم وبلاگ پیداکنم .اوهوم؟موافقی ؟

 

و در پایان ازهمه دوستان و عزیزان که در این شادی وجشن اتمام یک سالگی همراه من و راز کوچولو بودن سپاسگزارم و ماقدران محبتهای شماهستیم .

و در آخر یک بار دیگه مسیر راه رو میذارم که بخونمش و من و راز راهمونو گم نکنیم .

 

در آغوش خداوند باشی راز کوچولو عزیزم و ایشالا صد ساله بشی .تو خودمنی و من خودتوام .تومراقب من باش من هم مراقب تومیشم .

 

اولین قدم برای آماده شدنم :

 

از روى رغبت اى خداى من، آهنگ تو كردم.

و امیدم را از روى اعتماد به تو بسوى تو آوردم،

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده

آن جا که کین است بادا که عشق آورم

آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم

آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم

آن جا که خطاست بادا که راستی آورم

آن جا که شک است بادا که ایمان آورم

آن جا که نومیدی است بادا که امید آورم

آن جا که ظلمات است بادا که نور آورم

آن جا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم

خداوندا بادا که بیشتردر پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

چرا که با بخشیدن است که می گیریم

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

یا ارحم الراحمین

 

خوب این نقشه مسیرمنه ...آره همین، اینایی که بالا نوشتم ....میخوام که همه ی اینا رو باشم و بشم .

اگر تو هم با من هم مسیری  بسم ا...

 





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox