تبلیغات
این بار از وبلاگ رسول (امی پسرخاله جوون )
سلام همه ی دوستای من خیلی کوتاه و خلاصه من حالم خیلی خوبه و امیدوارم شماها هم هر جا هستین خیلی خوب باشین جادوگر همیشه میگه نباید منتظر حال خوش شد باید حال خوش رو ایجاد کرد تو وبلاگ سید رسول داشتم چرخ میزدم که یهو اینو دیدم انقدر تاثیرگذار بود وانقدر عالی ودلنشین که حیف اومد باشماها سهیم نشم آخه از اول قرارمون همین بود هرچی که من یادمیگیرم یا کائنات بهم هدیه میدن بیارمش اینجا تقسیمش کنم سهم شماهارو هم بدم خوب دوستا الوعده وفا ... اینم لینکش بچه ها هرچند تو وبلاگم ،هم لینکش هست اما اینجا میذارم که راحتتربرید وبخونید (خاطره استاد شفیعی کدکنی) بیشتر نمیگم اونجا همه چیز گفته شده وبرای تمام دوستان و از جمله خودم یادآوری و تلنگر خوبیه !!! راستی بچه ها این سیدرسول خانواده ی ما هیه داره بابا میشه ها ای الهیییییییی ،جانم خاله ام نوه دار بشه چه شودددددددددددددد لطفا به همون اندازه ای که سهمتون از وبلاگش گرفتین برای دخمل کوچولویی که هنوز پیشه خداست و نیومده فعلا دعاکنید تابیاد ببینیم چه جوریاست . وای هنوز نیومده من اینور دلم ضعف رفت رسول داری منو چقده پارتی بازی برات کردم این برای دخمل کوچولوته ها یه وقت به خودت نگیری (الهی بهترین پسر خاله ی دنیایی )
برای آقایِ مهربان و دوست داشتنی ام
سلام آقا مرا را یادتان هست ؟ میدانم انتظار بزرگی است در میان اینهمه دوستداری که دارید دختری به اسم مونا شاید گم باشد شاید اصلا شایسته به ذهن نشستنتان باشد یا نباشد خود جای بحث دارد که بگذریم، اما چه می شود کرد آدمها آرزوهای بزرگ با دلهایِ بزرگتر دارند ...ومن دختری با دلی بزرگ و آرزوهای گنده گنده هستم . اجازه بدهید نشانی ام را بدهم ،12 سال پیش ، روزهایی که همه از عشق شما و مردانگیتان میگفتند،من دختر پدری بودم که درد کمرش بی طاقش کرده بود گفتند پدر را بفرستید به شهر دیگری آنجا کسی هست که میتواند خوبش کند بابا نمیرفت آقا !!! خدامیداند باچه زوری فرستادیمش میگفت نه نمیشود ایام محرم امکان ندارد من حسینیه نباشم ...هی میگفتیم پدرم ، بابایه من حالا امسالی را کوتاه بیا و از خیرش بگذر .آخر میدانید آقا پدر من رفته بود با کلی ذوق و استعدادی که به خرج داده بود آشپزی ان هم فقط قیمه یاد گرفته بود که بتواند برای مهمانی های شما آشپزی کند . انقدر خوشش می آمد پیش بند ببندد و با افتخار به تمام اهل فامیل و دوست و هرکه از کوچه و همسایه میشناختمان بگوید من اشپز امام حسین هستم حالا آقا شانس آوریدم هوس زیر علم رفتن برادرتان را نکرد وگرنه زبانم لال بابا بی بابا ...عشق است دیگر خلاصه این پدر با استعداد عزیز اصرار اصرار که باید ایام محرمی بماند و اشپزی کند ان هم با کمر دردی که دکترها اجازه قدم برداشتن نمیدادن چه برسد به دیگ بلند کردن و ابکش کردن و ... پدر را راضی کردیم فرستادیمش با طیاره رفت به آن شهری که میگفتند اگر برود خوب میشود من ماندم و مامان و خواهرم ... مامانم گریه میکرد میگفت جای بابایتان در دسته ی عزاداری حسینیه خیلی خالی است و بعد هق هق گریه امانش نمیداد ،برایمان قیمه نذری حسینه را که می آوردن بازهم مامان گریه میکرد و میگفت بابایتان امسال پیش بند نبست ... خلاصه آقا ما قیمه مهمانی شمارا هم باگریه میخوردیم و خبر می رسید که بابا در آن شهر هر روز حالش بدتر میشود تا اینکه من دلم ان موقع که کوچک تر بود(نگاه نکنید الان خیلی بزرگتر شده از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که خدا خانم جادوگر را خیر بدهد رفتم دوره هایی دیدم که صبرم بیشتر شده )وشاید صاف تر هر روز بیشترتر میگرفت ، دیگرطاقت نیاوردم پاشودم امدم حسینیهِ شما، شب بود همه برای عزاداری جمع بودن برقها خاموش بود ومن هم گوشه ای پیدا کردم و نشستم بماند که چه شد و چه حال خوبی بود فقط یادم می آید که قسمتان دادم به بزرگی و مردانگیتان که برای بابایم کاری بکنید ، بابایم بعد از چند روز با قامت راست برگشت به خانه همان بابایی که از درد کمر خم مانده بود .سالها از این ماجرا گذشته است آقا، حال بابایم خوب است قامتش راست است و امسال هم برایتان پیش بند می بندد،و دیگ بلند میکند ، برنج ابکش میکند ، پیاز پوست میگیرد ...آقا بابا میگوید اشپزی کردن برای شما عالمی دارد ،حال چه عالمی نمیدانم . دوستان عزیزم ایام سوگواری امام حسین هر وقت حال خوبی پیدا کردین من و مامان و بابا و همگی دوستان و بقیه برو بچ رو هم دعا کنید . التماس دعای زیاده زیاد The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|